pajoohaan.ir

جمعه بود. من هم مثل همیشه از جمعه‌ها برای استراحت، استفاده می‌کردم. صدای مادرم از آشپزخانه، خواب را از چشم‌هایم دزدید. «بهروز! پا شو مادر چقدر می‌خوابی!» با دست‌های نشسته‌ام چشم‌ هایم را مالیدم و به ساعت نگاه کردم. پنج دقیقه مانده به ده. با خودم گفتم این پنج دقیقه را هم بخوابم تا دقیق سر ساعت ده بیدار شوم که صدای مادرم اجازه همان پنج دقیقه را هم نداد.

continue_text

for_you

related_books

more