pajoohaan.ir

اسب سراسیمه می تاخت... پای بر زمین می کوبید... شیهه اش گوش افق های دوردست را می درید.... اسب سواری که قبیله ها به وی حمله کرده بودند به زمین افتاد و در آغوش گرم زمین به خون نشست... ریگهای صحرا را بالش خواب ابدیش قرار داد.... تشنگی دیگر بند توانش را بریده و خون ریزی دیدگانش را تار کرده بود.. رود فرات مانند مار پیچ و خمی می خروشید و امواجش از دوش هم بالا می رفت.
ریگ های داغ صحرا به رنگ غم انگیز غروب خورشید رنگین شده بودند.... اسب جولان می کرد... در کنار پیکر صاحبش بانگ می زد و موهای پیشانی خود را به باریکه خون می مالید.
مردی که مستی جنگ ، عقل از سرش ربوده بود بانگ آورد...

continue_text

for_you

related_books

more