pajoohaan.ir

  افسانه آدم برفی-pdf
صبح از راه رسید؛ صبحی که قشنگتر از هر صبح دیگر بود. مردم که از خواب بیدار شدند و به بیرون نگاه کردند،
حس تازه ای داشتند. برف همه جا را پوشانده بود و زیر آفتاب برق می زد. آن روز با روزهای دیگر فرق داشت.
بچه ها از همه خوش حال تر بودند. بعد از خوردن صبحانه، برای بازی بیرون رفتند. یکی سورتمه اش را آورده بود و دیگری اسکی هایش را.
بعضی ها هم اسباب بازی مورد علاقه ی شان را آورده بودند. یکی فریاد زد: «بیایید آدم برفی درست کنیم! »
همه ی بچه ها با شنیدن این حرف گفتند: «آره! خیلی خوب است! بیایید درست کنیم!

continue_text

for_you

related_books

more