pajoohaan.ir

 

 

 

بیکاری یا بی عاری؟   1398/6/6

 

بیکاری یا بی عاری؟

انسان زمانی که به سن رشد می رسد و قصد تشکیل خانواده دارد، باید بتواند امرار معاش کند و از عهده تامین هزینه های زندگی برآید.

هر کسی به نوعی به کاری مشغول است و روزگار خود را می گذراند. در واقع در اجتماع انسان ها نیازهای گوناگونی وجود دارد که هر کدام به واسطه شغلی تامین می شود. یکی کارمند است، دیگری کاسب و بازاری؛ یکی راننده است و دیگر کارگر؛ یکی معلم است و دیگری صاحب صنعت و حرفه ... و جالب این جاست که همۀ شغل های اجتماع نیازمند یکدیگراند و چرخۀ جامعه با وجود این ها کامل می شود.

اما این تصور که از همان ابتدا باید شغلی «دهن پُر کن» داشت، تصور نادرستی است. اگر بنا باشد همه کارمند باشند، پس چرخ های صنعت کشور را چه کسی باید بگرداند؟ اگر قرار باشد همه مدیر و رئیس باشند، پس تکلیف شغل هایی چون رانندگی، نجاری، بنایی، میوه فروشی، انتظامی، نظامی و ... چه می شود؟

آن چه مهم است و از آن به «جوهر مرد» تعبیر شده، کار و تلاش برای امرار معاش و گذراندن زندگی است و بدون تردید، هیچ فردی در ابتدا حاضر نیست به شغل های دون پایه بپردازد، اما چرخ بازیگر روزگار، بالا و پایین بسیار دارد و گاهی انسان را مجبور می کند تا برای سیر کردن شکم خود و عیال و فرزندان، به هر کاری دست بزند، اما تاکید براین نکته بسیار حائز اهمیت است که نان آور خانواده باید سعی کند از راه حلال این رزق و روزی را تأمین کند.

اهمیت کار و تلاش در تأمین معاش به حدی است که در احادیث رسیده از معصومان آمده:

«الكادُّ لعيالهِ كالمجاهد فى سبيل الله»

کسی که برای خانواده اش تلاش می کند، همچون مجاهد فی سبیل الله است.

در داستان زیر که برگرفته از کتاب «ایستگاه آخر» است، بیکاری نکوهش شده و در مقابل، کار و تلاش تأمین زندگی، پسندیده نشان داده شده است.

جوهر مرد؛

مسیر بهشت زهرا مثل همیشه ترافیک بود. عصر پنج شنبه، رضا به اتفاق مادر و همسرش راحله، از دیار خاموشان برمی گشتند؛ رفته بودند تا سری به اسیران خاک بزنند و با فاتحه ای روح خفتگان را شاد کنند. آن ها هر پنج شنبه به مزار می رفتند و خرما، حلوا و گاهی نیز میوه خیرات می کردند.

رضا سکوت کرده بود و رانندگی می کرد. همیشه همین طور بود. از سر خاک که بر می گشتند، مدتی پکر بود. خدا می دانست به پدرش فکر می کرد که سال ها بود زیر خروارها خاک خفته یا به تنهایی مادرش، که این مدت چه زحمت هایی کشیده و تنها پسرش را از آب و گل در آورده.

راه زیادی طی نکرده بودند که رضا از آینه جلو، به مادرش نگاه کرد و گفت:

  • مامان! امشب پدر و مادر راحله میان خونه ما. دوست دارم تو هم باشی.
  • خدا خیرت بده مادر، شما راحت باشین. من پیرزن میام خوشی تون رو به هم می زنم.
  • نه! اتفاقاً اگر باشی، ما خوش تریم. تازه تنهای تنها می خوای بری توی اون خونه قدیمی چی کار؟ امشبو بد بگذرون و بیا خونه ما. آپارتمان نشینی رو هم تجربه کن.
  • می دونی مادر، اون خونه قدیمی خاطرات پدر خدا بیامرزت رو واسم زنده می کنه. من اون جا راحتم، مزاحم شما هم نمی شم.

راحله که تا این لحظه ساکت بود، سرش را به عقب برگرداند و گفت:

  • چه مزاحمتی مادرجون؟ تو رو خدا بیایید. مامانم اینا هم خوشحال می شن. آخه خیلی وقته شما رو ندیدن!

حاج خانم که اصرار آنها را دید، گفت: «چشم عروس گلم، چشم؛ اما باید شب منو برگردونید خونه ها!»

راحله نیز به علامت تایید سرش را تکان داد، سپس به رضا گفت:

  • رضا! میوه نداریم ها! یادت باشه بخری.
  • چشم، اون هم به چشم!

کمی که جلوتر رفتند، رضا وانتی را دید که کنار خیابان پارک کرده و بار هندوانه داشت. دو سه نفر هم مشغول خرید بودند. ماشین خود را کمی جلوتر از وانت پارک کرد. همین که پیاده شد، پرایدی سفید سرعتی سرسام آور، در حالی که بوق می زد، از کنارش گذشت و چیزی نمانده بود که به رضا بزند. رضا داد زد: «وحشی! چه خبره؟ مگه سر می بری؟» اما صدایش در لابه لای بوق ماشین ها و سروصدای هندوانه فروش به جایی نرسید. سرش را داخل ماشین کرد و به مادرش و احله گفت: «زود بر می گردم» و به سمت وانت رفت.

ناگهان از تعجب خشکش زد. آن چه می دید، باور نمی کرد؛ هندوانه فروش ، احمد پسر حاج تقی بود، همسایه مادرش و هم بازی دوران کودکی و نوجوانی اش.

با خود گفت: «عجب! این که می گفت کارمنده؛ یعنی به همه دروغ گفته بود؟»، اما فوراً از حرفش پشیمان شد و از این که درباره او زود قضاوت کرده بود، خودش را سرزنش کرد. جلوتر رفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:

  • احمد! اون طور که من شنیده بودم، تو کارمند بودی. چی شد که ....
  • ای بابا! چه کار می شه کرد؟ قسمته دیگه. این دو نفر رو راه بندازم، بهت می گم.

مشتری ها که رفتند، رضا گفت:

  • خُب؟!
  • خلاصه کلامو برات بگم آقاجون، توی این مملکت، با دیپلم نمی شه استخدام شد. بعد از چند سال کار توی اداره، شندرغاز بهمون پول دادن و بازخریدمون کردن. به جای اشتغال زایی، اشتغال زدایی کردن. منم که چند ماه بیکار بودم، دیدم اعصابم داره خورد میشه، این وانت قراضه و خریدم و حالا هم می بینی که میوه می فروشم.
  • راضی هستی؟
  • کمی زحمت داره؛ ولی همین قدر که حلال و بی منت خرج خودم و پدر و مادر پیرمو در می آرم، خدا رو شکر.
  • البته می بخشی که فضولی می کنم؛ ولی کار بهتری که در شأن تو باشه، نبود؟
  • چه فرقی می کنه؟! جوهر مرد، کاره؛ کار که عار نیست. بیکاری واسه مرد خیلی بده. ممکنه فکرهای عجیب و غریب به کله اش بزنه و دنبال اعتیاد بره. از قدیم گفتن آدم بیکار، خدا ازش بیزاره. حالا ما هم حرکت کردیم، برکت رو اون باید بده.

احمد همین طور که حرف می زد، یک قاچ هندوانه ای که قبلا بریده بود، به رضا داد و گفت: «بخور شیرینه».

رضا در حالی که به هندوانه گاز می زد، گفت:

  • احمد جان! یه هندونۀ شیرین جدا کن ببرم.
  • رو چِشَم.

احمد چند هندوانه را امتحان کرد و با کف دست روی آن ها کوبید و صدای تاپ تاپ آن را گوش کرد. سرانجام یکی را روی ترازو گذاشت و گفت:

  • این خوبه؟
  • نمی دونم. اوستا تویی، اون وقت از من می پرسی؟
  • چاکرتیم آقا رضا.

رضا هر چه کرد تا پول هندوانه را پرداخت کند، احمد قبول نکرد و گفت:«این دفه مهمون منی، باشه دفه بعد».

احمد و رضا خداحافظی کردند. رضا با آن هندوانه سنگین، هن هن کنان به سمت ماشین راه افتاد. از پشت سر صدای احمد را می شنید که داد می زد:

«هندونه شیرین، آی بدو عسله، به دو شکره، کیلو دویست تومن!»

ralation_topic

 

بیکاری یا بی عاری؟

بیکاری یا بی عاری؟

بیکاری یا بی عاری؟ انسان زمانی که به سن رشد می رسد و قصد تشکیل خانواده دارد، باید بتواند امرار معا...
1398/6/6read_more
اسامی برندگان مسابقه کتابخوانی سبک زنگی قرآنی

اسامی برندگان مسابقه کتابخوانی سبک زنگی...

اسامی برندگان مسابقه کتابخوانی مسابقه سبک زندگی قرآنی اعلام شد...
1398/4/15read_more
مسابقه کتابخوانی سبک زندگی

مسابقه کتابخوانی سبک زندگی

مسابقه کتابخوانی سبک زندگی قرآنی همزمان با ولادت امام حسن مجتبی (ع) شروع شد
1398/3/1read_more